تبليغاتX

فریاد سکوت
من تو را دوست دارم و تو دیگری را .. دیگری را دیگری و کسی شاید مرا!!!
 

یاد داری که به من گفتی:هیچکس حتی تو ؟

من سخن های تو باور کردم

  اما تو............................

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 2:48 قبل از ظهر  توسط مریم | 

 

اندیشه میکنم         

نه به شبها

که روز هم

باور نمی کنند

باور نمیکنی تو

 که حتی هنوز هم.............................

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 4:15 بعد از ظهر  توسط مریم | 
 

روزگاریست در این گوشه ی پژمرده هوا

هر نشاطی مردست

دست جادویی شب

در به روی من و غم میبندد

میکنم هر چه تلاش

 او به من میخندد...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 2:13 بعد از ظهر  توسط مریم | 
 

               بصرف اینکه یکبار بر خلاف همیشه تمنای

                عشق را در نگاهش نخواندم او را از خود

                راندم وقتیکه رفت و مرد.... دور ازهر

                چه زیباست تک و تنها ماندم واین شیون

                 من است!... بر مزار خاطراتش......... 

                           

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 10:28 بعد از ظهر  توسط مریم | 

هیچ میدانی چرا چون موج

در گریز از خویشتن پیوسته میکاهم؟

زان که بر این پرده ی تاریک

این خاموشی نزدیک

ان چه میخواهم نمی بینم

ان چه می بینم نمیخواهم!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 11:21 قبل از ظهر  توسط مریم | 
 

من یقین دارم که برگ

کاین چنین خود را رها کردست در آغوش باد

فارغ است از یاد مرگ

لاجرم چندان که در تشویش از این بیداد نیست

پای تا سر .. زندگیست

آدمی هم مثل برگ

میتواند زیست بی تشویش مرگ

گر ندارد همچو او .. آغوش مهر باد را

میتواند یافت لطف

هر چه باداباد را !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 10:49 قبل از ظهر  توسط مریم | 

 

به زمین میزنی و می شکنی

عاقبت شیشه ی امیدی را

سخت مغروری و می سازی سرد

در دلی اتش جاویدی را

دیدمت ..وای چه دیداری ..وای

این چه دیدار دل ازاری بود؟

بی گمان برده ای از یاد ان عهد

که مرا با تو سروکاری بود

این چه عشقیست که در دل دارم

من از این عشق چه حاصل دارم

می گریزی ز من و در طلبت

باز هم کوشش باطل دارم!

باز لب های عطش کرده ی من

عشق سوزان تو را می جوید

می تپد قلبم و با هر تپشی

قصه ی عشق تو را میگوید

بخت اگر از تو جدایم کرده

می گشایم گره از بخت چه باک؟

ترسم این عشق سرانجام مرا

بکشد تا به سراپرده ی خاک...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 9:42 بعد از ظهر  توسط مریم | 
 

  چیزی مرا به قسمت بودن نمیبرد  

   از واژه ی دو وجهی تکرار خسته ام

  من بی رمق ترین نفس این حوالی ام

   از بودن مکرر بر دار خسته ام

   من با عبور ثانیه ها خرد میشوم

   از حمل این جنازه ی هشیار خسته ام

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط مریم | 

      ساکت و تنها

     چون کتابی در مسیر باد

      میخورد هر دم ورق اما

      هیچکس او را نمیخواند

      برگها را میدهد بر باد

       میرود از یاد

      هیچ چیز از او نمی ماند 

      بادبان کشتی او در مسیر باد

      مقصدش هر جا که باداباد

       بادبان را ناخدا باد است

       لیک او را هم خدا هم ناخدا باد است.

                                             

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 3:13 بعد از ظهر  توسط مریم | 

 

 

شب از جنگل شعله ها می گذشت

حریق خزان بود و تاراج باد

من آهسته در دود شب رو نهفتم

و در گوش برگی که خاموش خاموش می سوخت گفتم:

مسوز این چنین گرم در خود..مسوز

مپیچ این چنین گرم در خود.. مپیچ

که گر دست بیداد تقدیر کور

تو را می دواند به دنبال باد

مرا میدواند به دنبال هیچ...!!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 2:49 قبل از ظهر  توسط مریم | 
 
بهترین و زیباترین کدهای جاوا اسکریپت به همراه آزمایش آن کد